خلاصه قسمت سوم (۳) مختارنامه | سایت فرهنگی المعین - نیاز جهان
شنبه 4 دسامبر


یا مولای یا صاحب الزمان

به سایت فرهنگی المعین خوش آمدید.

امام صادق (علیه‌ السلام):

مُجَامَلَةُ النّاسِ ثُلْثُ العَقْلِ.

برخورد خوب با مردم، یک سوم خردمندی است.

رسول خدا (صلّی ‌الله ‌علیه ‌وآله):

همه شما از نسل آدم هستید و آدم از خاک است و ارجمندترین شما نزد خدا پرهیزکارترین شما است.

ثبت شده در وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامی و مركز توسعه تجارت الكترونیكی وزارت صنعت

استفاده از مطالب سایت فرهنگی المعین در جهت نشر ارزشهای دینی و اسلامی به ویژه ارزشهای شیعی حتی بدون درج منبع مجاز می باشد.

در صورت هر گونه راهنمایی تماس بگیرید

جهت نمایش بهتر مطالب از فایرفاکس FireFox استفاده نمایید

با همکاری و پشتیبانی نیاز جهان Www.NiazeJahan.Net

خلاصه فیلم / سریال » خلاصه قسمت سوم (۳) مختارنامه
خلاصه قسمت سوم (۳) مختارنامهReviewed by مدیر سایت المعین (نیاز جهان) on Dec 4Rating:

عمرسعد در سیاهچال زندانی ست، مختار به سراغش می آید و از آنجا که می داند عمر به راحتی لب به سخن نمی گشاید، سعی می کند با تهدید به وسیله «پسر منصور نعلبند» که خواهرش قربانی عمر شده و خودکشی کرده است و ابایی از مرگ ندارد، این کار را انجام دهد. عمر می ترسد و اعتراف   می کند که در لباس زنان وارد کوشک شده و کسی هم او را تفتیش نکرده است، مختار بسیار عصبانی می شود. در مناظره آنها، عمر باب گفتگویی را باز می کند تا ذهن مختار را مشغول کند، او نقطه ضعف مختار را فهمیده، شرایط خود را با مختار یکسان دانسته و از مختار می خواهد از شرایط بوجود آمده نهایت استفاده را بکند…..

او به پادشاهی عراق برسد و خودش پادشاه ری. مختار با خشم و درحالیکه کم آورده است از سیاهچال خارج می شود.

مختار با افکار پریشان به خانه می آید، از زربی می خواهد او را مشت و مال بدهد، جاریه و ناریه خیالشان از بابت عمرسعد راحت شده که حرفی از کمک آنها به مختار نزده است. مختار در حین گفتگو با زربی از زبان غلامش می فهمد «جعده» همسر امام حسن وارد مدائن شده است. مختار به نزد عمویش می آید، سعید همچنان درگیر امور مربوط به سپاه امام است، مختار از حیلۀ عمر سعد برای وارد شدن به کوشک به عمویش می گوید، مختار خواهان ملاقات با بانو جعده است؛ اشعث پدر جعده از دوستان عمرسعد است و همین مختار را مشکوک و بدبین کرده است.

مختار با جعده ملاقات می کند، نتیجه مذاکره اش با بانو جعده او را به حقیقتی تلخ سوق می دهد، او فهمیده که آمدن جعده به مدائن بی دلیل نیست، او مأموریت دارد تا امام حسن را وادار به صلح با معاویه بکند. جعده خود صراحتاً به مختار می گوید که او و عمویش هیزم آتش این جنگ نشوند.


مختار درحالیکه به فکر فرو رفته به نزد عمویش می آید. سعید همچنان مشغول رسیدگی به امور لشکریان است و کیان را شخصاً برای تقسیم آذوقه به نزد سپاهیان می فرستد، سعید با دیدن چهرۀ  مختار نگران شده و از چگونگی ملاقات او با بانو جعده می پرسد. مختار به سعید اعتراف می کند که قافیه را باخته اند و تلاششان بیهوده خواهد بود، سعید استدلالهای مختار را نمی پذیرد و با دلی شکسته دیگرکمکی از مختار نمی خواهد و خودش یک تنه مبارزه را قبول می کند.

عمرسعد را از زندان آزاد می کنند، جنگ تمام شده ، امام حسن صلح را پذیرفت، معاویه خلیفه شد و امام خانه نشین. مختار هم شمشیر را کنار گذاشته و به دنبال زراعتش رفته، عمرسعد بسیار عصبانی است از اینکه مختار نه به خود نوایی رساند نه گذاشت عمر به نوایی برسد. در همه جای شهرخلیفه شدن معاویه را اعلان می کنند، اعراب حضرمی در بازار رنگرزان با بهرام در حال مناظره اند، امّا گفتگوی آنها بیشتر رنگ و بوی صلح دارد تا جنگ!

مختار خود را در زمین زراعیش مشغول کرده که ناگهان متوجه کیان می شود و به استقبالش       می رود، کیان داغ دیده و دل شکسته از صلح امام حسن است، مختار از کیان می خواهد احساساتش راکنترل کند و با عقلش امور را بسنجد، مختار کیان را روشن می کند که امام با آگاهی صلح را پذیرفت زیرا می دانست خونش مردم را آگاه نمی کند. سپس از کیان می خواهد در مزرعه اش کار کند. کیان می پذیرد. او دیگر  لباس رزم از تن بیرون آورده است در حالیکه بسیار غمگین است.


ارسال نظر

نام

ایمیل

سایت



شنبه 4 دسامبر
637 بازدید