خلاصه قسمت دوازدهم(12) مختارنامه | سایت فرهنگی المعین - نیاز جهان
جمعه 31 دسامبر


یا مولای یا صاحب الزمان

به سایت فرهنگی المعین خوش آمدید.

امام صادق (علیه‌ السلام):

مُجَامَلَةُ النّاسِ ثُلْثُ العَقْلِ.

برخورد خوب با مردم، یک سوم خردمندی است.

رسول خدا (صلّی ‌الله ‌علیه ‌وآله):

همه شما از نسل آدم هستید و آدم از خاک است و ارجمندترین شما نزد خدا پرهیزکارترین شما است.

ثبت شده در وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامی و مركز توسعه تجارت الكترونیكی وزارت صنعت

استفاده از مطالب سایت فرهنگی المعین در جهت نشر ارزشهای دینی و اسلامی به ویژه ارزشهای شیعی حتی بدون درج منبع مجاز می باشد.

در صورت هر گونه راهنمایی تماس بگیرید

جهت نمایش بهتر مطالب از فایرفاکس FireFox استفاده نمایید

با همکاری و پشتیبانی نیاز جهان Www.NiazeJahan.Net

خلاصه قسمت دوازدهم(12) مختارنامهReviewed by مدیر سایت المعین (نیاز جهان) on Dec 31Rating:

مختار به دیدار خواهرش « صفیه» و شوهر خواهرش عبدالله می آید به پاس خدمتی که در حق او انجام داد یعنی آزاد شدن از چنگال ابن زیاد. پس از آن در کعبه طوری که کسی او را نشناسد عبادت می کند امّا بن مطیع که از دوستان قدیمی اوست و همچنین از نزدیکان آل زبیر است او را شناخته و به سویش می آید و از مختار می خواهد به دیدار عبدالله زبیر بیاید.


عبدالله زبیر در کاخ با شکوهش به همراه تخت عجیبش گویی قصد دارد پادشاهی سلیمان نبی و قالی پرنده اش را یادآور شود. مختار نخست تعجب کرده سپس پوزخندی می زند. عبدالله باسخنان خود سعی دارد تظاهر خود به دینداری را توجیه کند، از مختار بیعت می خواهد زیرا می داند مختار و خودش هدفی مشترک دارند و آن هم نابودی یزید است، مختار برای بیعت شرط می کند که در ازای خدمت به آل زبیر علیه یزید، حکومت برعراق عرب را به او واگذار کنند. عبدالله توقع چنین شرطی را ندارد. مختار قصد دارد کاخ را ترک کند که عبدالله از او می خواهد که میان مردم حجاز علیه آل زبیر سخنی نگوید وگرنه او را می کشد.

ابن زیاد در دارالامارۀ کوفه حال خوشی ندارد، زخم پایش عفونت کرده و او را ناتوان. ابن زیاد دچار اوهام شده که زخم پایش ناشی از قطرۀ خونی ست که از سر بریده امام حسین (ع) بر پایش چکیده معقل او را آرام می کند. قاصدی از جانب خلیفه (یزید) آمده که خبر مرگ «ابوقیس» بوزینۀ یزید را آورده، ابن زیاد تظاهر به گریه کردن می کند، معقل خنده اش گرفته، همچنین یزید در نامه اش از ابن زیاد خواسته تا به حجاز لشکرکشی کند و عبدالله زبیر را بکشد. عمرسعد به خیال آنکه از جانب یزید حکم امارت ری را فرستاده اند به نزد ابن زیاد می آید و تازه می فهمد ماجرا از چه قرار است، ابن زیاد کلافه است و عصبانی، او دلش نمی خواهد به کعبه لشکرکشی کند.

عبدالله زبیر در کاخ خود نشسته، «منذر» و «جعفر» برادرانش نیز حضور دارند به جز «مصعب» او ناراحت است که چرا عبدالله، برادرش از مختار بیعت خواسته، او به شدت به مختار بدبین است و برای همین در جلسه حضور نیافته. منذر خبر لشکرکشی یزید را برای عبدالله می آورد. همچنین عبدالله به مأمورانش دستور داده که رفت و آمدهای مختار را زیر نظر بگیرند که مبادا توطئه ای علیه آل زبیر کند و البته مختار متوجه می شود که افرادی او را تعقیب می کنند.

مختار به دیدار شوهر خواهرش می رود، او از شیخ می خواهد تا با نفوذی که دارد مردم را علیه آل زبیر بشوراند امّا او نمی پذیرد و قصد ندارد خود را وارد مسائل سیاسی کند امّا به مختار نیز هشدار می دهدکه حواسش را در برابر زبیریان جمع کند و با آنها با درایت و سیاست رفتار کند.

مختار به طائف آمده در نزد مادرش (دومه)، مختار با مادرش که زنی با هوش و درایت است در باره تظاهر آل زبیر و عوام فریبی آنها می گوید، مادرش ازمختار می خواهد که با زبیریان با سیاست برخورد کند و روی خوش به بیعت با آنها نشان دهد، او به مختار گوشزد می کند که آل زبیر در حملۀ یزید به کعبه به مختار نیازمند هستند، لذا شرط او را قبول می کنند.

منذر با یارانش به کعبه آمده و با زائرین سخن می گوید که یزید قصد حمله به خانۀ خدا را دارد و به مدینه حمله کرده و در آنجا سیلی از خون به راه اندخته است و حال عازم مکّه است. سپاه اُمویان نیز با منجنیق هایشان در حال حرکت به سمت کعبه اند.


ارسال نظر

نام

ایمیل

سایت



جمعه 31 دسامبر
627 بازدید